خرید بک لینک
پست قبلی راجع به محتشم کاشانی بود قصد دارم این پست ماجرای مقبل را آنچنان که بنده شنیده ام بنویسم خبر ها کمی متفاوت هست گویند که شخصی به نام محمد شیخا شاعر توانا که در اصفهان می زیسته ، یک روز عاشورا کنار دسته سینه زنان عبور میکرده که این شعر را میخواندند عزا عزا است امروز روز عزاست امروز در کربلای پر خون زهرا(س) صاحب عزا است امروز شعر کمی ناهماهنگ بود و مقبل شعر آنها گویا مسخره می کند و نوحه آنها را دست می اندازد بعد از آن دچار بیماری جذام می شود اطرافیان هم او را ترک می کنند و به ناچار به انبار گرمایش حمام های عمومی پناهنده می شود روز به روز حال او وخیم تر می شود تا اینکه دوباره روز عاشورا می رسد و دسته های عزا که در خیابان این شعر را می خواندند روز عزاست امروز جان در بلاست امروز غوغا و شور محشر در کربلاست امروز محمد شیخا با شنیدن این صدا ها با هر چه زحمتی هم که شده خود را به بیرون می کشد و این بار این شعر را می سراید چه کربلاست امروز چه پر بلاست امروز سرِ حسین مظلوم از تن جداست امروز این شعر را خوانده حالش منقلب می شود و دوباره به انبار پناهنده می شود آن شب پیامبر را زیارت می کند رسول خدا بر او می گوید محمد، بیا در رثای فرزندم حسین شعر بگو ماهم شفایت میدهیم و اسم تو را مقبل میگذاریم و مقبل حالش بهتر شده و شروع به سرودن قصایای حضرت سیدالشهدا (ع) می کند.

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

قسمت دوم از مقبل نقل شده که در یکی از سفرهای کربلا گزارم از گلپایگان افتاد شب را در گلپایگان ماندگار شدیم (گویا شب عاشورا هم بوده ) آن شب روضه خواندیم و گریه کردیم ،سپس خوابیدم در خواب دیدم که مشرف شده ام به صحن و سرای اباعبدالله الحسین(ع) اما یک عده خادمهایی که لباس سفید مخصوص دارند.مامور انتظاماتند . داخل حرم مادرش زهرا (س) به زیارت پسرش آمده و راهی صحن شدم ، داخل صحن دیدم در دهلیز وسط صحن یک مجلسی است، یک گروه با وقار، یک عده مردم نورانی نشسته اند، من هم همان دم در نشستم و در صدر مجلس هم رسول خدا نشسته بودند پیامبر(ص) سررا بلند کرد و فرمود: محتشم را بگوئید بیاید و برای ما روضه بخواند. گفت دیدم یک پیرمرد کوتاه قد عمامه ژولیده، محاسن انبوه آمد جلو، عرض ادب کرد و یک منبر ده پله از نور گذاشتند. پیغبر فرمود: برو بالا، پله اول ، دوم .. تا پله نهم ایستاد .من گفتم حالا این دوازه بند شعر که گفته از کجایش شروع میکند، دیدم شروع کرد به خواندن این شعر : کشتی شکسته خورده طوفان کربلا در خاک و خون فتاده به میدان کربلا از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا همه گریه کردند. پیغمبر رو کرد به انبیاء و فرمود دیدید حسینم را لب تشنه کشتند و آبش ندادند؟ محتشم خیال کرد دیگر بس است و ساکت شد. یک وقت پیغمبر فرمود:محتشم روضه بخوان، دلهای ماعقده دارد . بعد محتشم خواند تا

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

نوشته تو این هوای پائیزی چقدر خوبه که دستاتو ، توی دست یار گرم کنی! درسته ، شاید این فانتزی خیلی هامون بوده و هست ، اما روزگار بهم آموخت اینا همشون گذراست. این فانتزی ها یه مدت فانتزی میمونن ،حالا بماند که اونم به عواملی بستگی داره اما بعد یه مدت دستای یار کفاف نمی کنه ! اون وقت باید دستاتو با بخاری ماشین یار گرم کنی :( حالا هر چی ماشین مدل بالاتر ، بخاری هم گرماش بیشتر پ ن : با فانتزی ها زندگی تون رو زیبا کنید اما زندگی رو با فانتزی ها نسازید زود خراب میشه بدجور هم خراب میشه

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

حافظ جان ، این بار که فال گرفتم ، لطفا نگو که می آید، همه چیز خوب می شود، دنیا سهم آدم خوب هاست و از این حرف ها. مثلا بگو هنوز هم موهایش را خیس خیس می بافد؟ یا هنوز هم راه رفتن از لبه های جدول را مثل بچه ها دوست دارد و کسی را دارد که در جواب "دختر جان می افتی " بگوید، پس دست های تو چکاره اند و هر سه چهار قدم دست هایش را سفت تر بگیرد که یعنی حواست به من هست؟ که یعنی چقدر خوب که هستی ... هنوز سنگ کاغذ قیچی را با این قانون بازی می کند که بازنده سر آن یکی را روی پاهایش بگذارد و آنقدر برایش شعر بخواند تا خوابش ببرد؟ کسی را دارد تا مثل من برای تمام قیچی هایش کاغذ بشود و ببُرد و مچاله اش بکند؟ راستی وقتی کسی از پشت، چشم هایش را میگیرد هنوز نام من گوشه های ذهنش هست که قل قلکش بدهد؟ راستش را بخواهی چیز زیادی نمی خواهم، می دانم که دلش گیر کسی است اما لطفا بگو دلگیر که نیست؟! حافظ جان شب های تنهایی ام، امشب کمی بیشتر هوایم را داشته باش ، اصلا باز هم از همان امید های واهی همیشگی ات بده که دوباره سنگ کاغذ قیچی بازی می کنیم. من هم قول می دهم اگر او برد طبق قرار همیشگی و اگر من بردم که... ، اصلا آنقدر بازی میکنیم تا او ببرد...

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

کافی ست تو را به نام بخوانم

تا ببینی لکنت

عاشقانهترینِ لهجههاست..



۲۲ اکتبر/ روز جهانی لکنت زبان.

دربرابر کسانیکه لکنت دارند،

صبور باشیم..



لکنت زبان

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

" نه "گفتن را یاد بگیر! این" نون و ه " در کنار هم کلمه ی مقدسی ساخته اند! در مقابل خواسته هایت که باعث حقارت تو میشوند بگو ...نه! یک نفر هر چقدر گستاخانه و بی شرمانه که می خواسته با تو رفتار کرده و حالا دلت میخواهد به او پیام بدهی....؟! به دلت بگو نه! "بعضی ها ارزش معاشرت ندارند" دوستت از تو کاری را میخواهد انجام بدهی که وجدانت قبول نمیکند... بگو نه! "قبول که دوست توست اما هیچ چیز ارزش وجدان درد را ندارد" از تو میخواهند به جایی بروی که آدم ها و رفتارهایشان عذابت میدهند...بگو نه! "با لحظات عمرت که رودربایستی نداری" پیرمردی در مترو سرپا ایستاده و تو نشسته ای! پایت هم درد میکند و احتمالن خسته ای...به پاهایت بگو نه! "میچسبد گاهی با خودت بجنگی، میچسبد و شیرین است" روزی با یک نفر رابطه داشته ای و او خیلی خودخواهانه تو را رها کرده و رفته و حالا دوباره برگشته و فیلش یاد هندوستان کرده است ....بگو نه! "تو حق نداری خودت را بازیچه ی هوس دیگران کنی که مثل کشو بیایند و بروند!" هرگاه یک جایی گیر کردی که احساست گفت" بلی "و عقلت گفت "خیر" به حرف (عقل) ات گوش کن تا زندگی ات از چهارچوب خارج نشود! میدانی چیست رفیق...؟ یک جاهایی اگر نگویی نه! تمام رنج ها و استرس ها و حقارت ها به تو و زندگی ات "آری" میگویند. البته که مختاری فقط اگر نتوانستی "نه" بگویی.. . لطف کن و ناله هایت را پیش من نیاور! #علی_

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

شیرین : باز چه کرده ای ؟ که دل فرهاد را در زیر خاک لرزاندی ! و نه تنها فرهاد بلکه بیستون و تمام شهرش هم شاهد این لرزش بود. شیرین : باز چه وعده ای به فرهاد داده ای؟ نکند این بار وعده داده ای بیستون را باخاک یکسان کند؟ و فرهاد دست به کار شده برای متلاشی کردنش! مگر کندن بیستون برای به دست آوردنت کم بود ؟ میدانی شیرین !؟ همان وقتی سخن خسرو به میان آمد! چندین برابر از آوار هایی که روی مردم شهرت ریخته آوار مصیبت و اندوه بر دل فرهاد ریخته ای! شیرین : چرا یک بار جوابش نمی کنی؟ یک بار واضح « نه » بگو ، خودت و فرهاد و حتی خسرو را راحت کن چرا شرط های سختی میگذاری به زیر پایش فکر میکنی با این کار فرهاد از تو دل میکند؟ فرهادی که کوه کندن برایش آسانتر از دل کندن بود! نه فرهادی که من شناخته ام حالا حالا ها دست بردار نیست! برو ؛ خودت حرف دلت را یکبار بزن و خیال همه رو راحت کن برو ؛ تا دیر نشده و خرابی بیش از این به بار نیامده!!! دلنوشته 96/8/22پ ن : مذمتم نکنید دلم پر بود که در این ایام زلزله و مصیبت این مطلب رو منتشر کردم :(

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

سوره نساء آیه شریف 54 إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا.. (خواهش میکنم)قلبم را بهم پس بده !!! :(

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

به نام خدا روزی که اومدم به وبلاگ و شروع کردم به وبلاگ نویسی هدفم این شد که هر وقت دلم تنگ شد بیام حرفامو بنویسم چند باری دلم پر شد و خالی شد اما چیزی ننوشتم چند باری هم نوشتم ولی بیخیال انتشارش شدم اما امروز و امشب دیگه نتونستم صبر کنم جریان از یه فیلم به ظاهر کمدی شروع شد عصر جمعه باشه و بخوای دلتنگیتو با فیلم نهنگ عنبر 2 سر کنی! هرچند از نهنگ عنبر 1 هم دل چندان خوشی ندارم. امروز عصر شروع کردم به تماشای قسمت دومش بلکه یکم بخندیم،اما غافل از اینکه دل خون میشی کاش کسی خونه نبود و میزدم زیر گریه و زار زار می گرییدم آره منم گریه میکنم زیاد اهل فیلم نیستم اما بوده فیلم هایی که بدجوری پاشون گریه کردم. تو این فیلم همش به خودم میگفتم آخه رویا تو که ارژنگ رو دوست داری و از بچگی با هم بودی چرا اینقدر اذیتش کردی؟ ارژنگ عجب وصیت هایی ضبط کردی تو نوار کاست! ارژنگ چی کشیدی این چند سال و... اون قسمتش که ارژنگ تصادف کرد یه آهی کشیدم روزایی بود که منم آرزوم این بود که یه مریضی صعب العلاج بگیرم یه جوری که تا قطع امید از زندگی پیش برم و اون وقت ببینم کیا میان دیدنم؟ آیا اون نفری که منتظرشم اونم میاد؟ اون موقع اگه بیاد من چه عکس العملی باید نشون بدم یا چی بگم ؟ بگم آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ این آرزوی مریض شدنم مدتی بود خوره ذهنم بود. -هر کسی یه دردی داره که یه راه حل هم میدونه

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

عشق: بیماری مشخص و کشف شدهای نیست، اما من شنیده ام چیزهایی شبیه به کرم هستند و در حفره های مغز شروع به تکثیر می کنند، حفره ها یکی دوتا هم که نیست که خیال کنی فلانی کرم گذاشته آنجا و رفته و تو میدانی کجاست تا مثل لانه کبوتر کنار پنجره خرابش کنی تا دیگر صبح ها بیدارت نکنند. جای کرم ها را فقط او می داند که گذاشته، خودش هم باید بیاید فکری به حالشان کند، این است که تا او هست و تر و خشکشان می کند تو حالت خوب است. چون کرم ها حرف نمی زنند، سر و صدایی ندارند اصلا. اما همین که کرم-بان گذاشت و رفت کرم ها گرسنه می شوند، اول از کوچکترها شروع می کنند بعد کم-کم شروع به خوردن دیواره حفره ها می کنند، تو دلت تنگ می شود، کارت به دکتر می کشد، اما گفتم که کسی جز کرم بان جای کرم ها را بلد نیست، دکتر به تو سم می دهد که بریزی لای درز و دیوارهای سرت که کرم ها بمیرند، اما این سم به بقیه کرم ها و کاشته های دیگران هم خورانده می شود، گاهی حس می کنی دیگر هیچ چیزی از هیچ کسی نداری، و باز اینجا هم دو تا درد هست، اول اینکه این کرم ها مرده-شان از زنده شان خطرناک تر است، چون سرت و ناحیه ای که کرم ها میمیرند متعفن می شود و دیگر کسی هم نیست آنجا را سامان دهد، کرم-بان های جدید هم سراغ حفره های جدید می روند. عزیزم کرم هایی که در سرم گذاشتی و رفتی را با هر ترفندی بود زنده نگه داشتم، به آن نشانی که حفره، شبیه به ست

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:38

صفحه بندی